تبليغاتX
دانلود موزیک-دانلود برنامه-مبایل ونرم افزار آن-جک-عکس بازیگران-کدهای جاوا اسکریپ وقالبهای وبلاگ
دانلود موزيک دانلود برنامه کدهاي جاوا اسکريپ آلبوم عکس چت بازي فيلتر شکنهاي توپ قالبهای وبلاگ جوک وسرگـــــــــرمی آموزشي و..... در وبلاگ صادق جون جستجو کنيد
ترفندهای ویندوز دانلود نرم افزار دانلود موزیک کدهای جاوا قالب وبلاگ جوک و لطیفه گالری عکس فیلتر شکن صفحه اصلی 
  دانلود موزیک و برنامه-موبایل ونرم افزار
دانلود موزیک و برنامه-موبایل ونرم افزار
انواع کدهای جاوا دانلود موزیک دانلود نرم افزار موبایل آلبوم عکس آموزشی جک sms
مطالب موجود در وبلاگ صادق جـــــــــون کلیک کن و حالشو ببر
مادر یک چشم دوشنبه 25 دی1385 22:51

این داستان واقعا خیلی رو من تاثیر گذاشت عشق مادرو به راحتی تو این داستان میشه فهمید .

**مادر یک چشم **



مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره .فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

من هيچ وقت نظرتون رو اجبارآ نخواستم بدونم . اما توي اين مطلبي كه اين شنبه گذاشتم ، خيلي دوست دارم نظر چند تا از دوستاي خوب و باحالم رو بدونم . ( پيشاپيش از نظر هاي شما ممنونم )Smiley


ادامه مطلب>>>

معرفی این پست به دوستان

نوشته شده توسط صادق جـــــــــــــون | موضوع: داستانهای زیبا | لینک ثابت |

لینگستان وبلاگ صادق جـــــــــــــــــــــــون